.
قطاری بی وقفه میگذرد
و مَردی با موی سپید
پشت شیشه
دست تکان میدهد .
آرام آرام ، پیاده
ایستگاه ِ انتظار را ترک میکنم .
.
تن خواهم سپرد
به دست باد .
اما نمیدانم که باد
توان ِ تکان دادن سنگ را دارد
یا نه !
.
تا دل به دلت نسپارده اند
دلت را بسپار به آنکه می خواهی
و آنکه می خواهدت !
سخت است
ساختن با دلی که
دلدارت نباشد . . . !
.
دلم پرسید :
من پاکم ؟
او هنوز دروغ را نمی فهمید .
نشانش دادم !
: آری
و پوزخندی زدم .
از همان پوزخندهای همیشگی
.
عاشق بارانم
امــــــا
از ابری هراس دارم که
گوشه ء ذهنم
کمین کرده !
ابری ، بدون فصل و هنگام .
.
دیروز
عزیزان هم بودیم !
امروز امــــــا
می گریزیم از هم .
و شاید هنوز هم ، عـــزیـــزان همیم !
.
به خواب رفته ام ، در انتظار شاخه ای گل .
و حتی
رد ِ پایی گِلی .
باز هم نیامدی .
.
گفت :
گذشته ها رو فراموش کن ! همه چی تموم شده !
حالا مهمونم نمی کنی ؟
« به پوزخندی تلخ مهمانش کردم ! »
.
وقتی با کسی مشکل داری
سر ِ یه چهار راه وایسادی .
یا دعوات میشه .
یا تو کنار میای
یا طرف کنار میاد
یا همیشه کینه تو دلتون می مونه !
وای به روزی که با خودت مشکل داشته باشی .
.
خسته شدم بس که گلها را پرپر کردم
می آیی نمی آیی می آیی نمی آیی می آیی . . . . . !
و باز هم
آخرین گلبرگ در دستانم !
.
چه روزهای زردی .
دخترک کولی ،
آن همه موی پـــــریشان ،
و بادی که تاب ِ وزیدن نداشت !
.
دیشب
تمام بغضم را بر سَر کاغذها کوفتم !
بار سنگینی ست .
بیچاره سپور !
.
هرچه می خواهی بسوزان
حتی خودم را !
اما خاطراتت را اگر می خواهی
هـ ــرگـ ـز !
.
پرسیدم به نظرت من چه رنگیم ؟
بعد از چند لحظه گفت : خاکستری . . . حالا من چه رنگیم ؟
سریع گفتم : زرد ، قرمز ، صورتی ، بنفش ، آبی ، سفید ، نارنجی ، قهوه ای ، سبز ، و ........... .
ناراحت شد .
ولی خب من راست گفتم و اون دروغ . همین .